تبليغاتX
سلام بر اهل بیت - پيدايش شيعيان دوازده امامی
 

امام طبري در تاريخ خود در ضمن حوادث سال 35 هجري درباره او مي ‌گويد:

«عبدالله بن سبأ يهودي اهل صنعا بود و مادرش سوداء نام داشت. در زمان عثمان -رضي الله عنه- اسلام آورد، سپس شروع به گردش در شهرهاي مسلمانان نمود و سعي مي‌ كرد آنها را گمراه كند. او دعوتش را از حجاز آغاز نمود و سپس بصره و بعد از آن كوفه و شام را درنورديد، در شام آنچه را كه مي ‌خواست نزد كسي نيافت، او را از آنجا طرد كردند، تا اينكه به مصر آمد، و مدتي طولاني در آنجا ماند و مي ‌گفت: جاي تعجب است كه عده‌اي مي‌گويند عيسي باز مي ‌گردد ولي بازگشت محمد را تكذيب مي‌ كنند؟ حال آنكه خداوند فرموده است: ﴿إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ﴾. (القصص: 85). «آن كسي كه قرآن را بر تو نازل كرده است تو را به معاد باز مي‌گرداند».

پس محمد از عيسي به بازگشت سزاوارتر است، همچنين مي‌گويد: اين سخن مورد قبول واقع شد. سپس قضيه رجعت را وضع كرد و درباره آن سخن گفت، بعد از آن به آنها گفت: بي ‌ترديد هزاران پيامبر وجود داشته است و هر پيامبري داراي يك وصي بوده است و علي وصي محمد بوده است. سپس افزود كه محمد خاتم الانبياء و علي خاتم الأوصياست و افزود: چه كسي ظالمتر از كسي است كه به وصيت پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- عمل نكرده‌ و حق پيامبر خدا را گرفته و امر امت را به دست گرفته است. آنگاه افزود: عثمان به ناحق آن را به دست گرفته است و اين وصيت رسول خداست، پس به اين امر قيام نماييد و او را سرنگون كنيد با بدگويي به امراي خود آغاز و به امر به معروف و نهي از منكر تظاهر نماييد و دلهاي مردم را به دست آورده و آنها را به اين امر دعوت كنيد. پس از آن داعيانش را منتشر كرده‌ و با كساني كه در شهرهاي مختلف فاسد بودند، مكاتبه كرده‌ و مردم را به صورت پنهاني به افكار خود دعوت مي‌كرد[1].

تاريخ رافضيان چنين آغاز شد و با عقايدي كه ابن‌ سبأ در ميان گمراهان منتشر كرد عقلها و قلبهاي بسياري از آنها را فاسد كرد. اين حيله همواره مؤثر بود تا اينكه به شهادت خليفه سوم عثمان بن عفان -رضي الله عنه- به دست اين گروه فاسد انجاميد.

 


[1]- تاريخ طبري 4/340.

 

محكوم و تقبيح كردن ابن سبأ توسط علي ابن ابيطالب  -رضي الله عنه-

 

هنگامي كه علي بن ابيطالب -رضي الله عنه- به خلافت رسيد، آن عقايد بيش از پيش رواج پيدا كرد تا اينكه اين امر به گوش علي رسيد. او شديداً آن را تقبيح كرد و از ابن سبأ و پيروانش تبري جست.

ابن عساكر با سند صحيح از عمار دهني روايت مي ‌كند كه مي ‌گويد: از اباطفيل شنيدم كه مي ‌گفت: مسيب بن لجبه را ديدم كه ابن سوداء را به نزد او آوردند و علي بر منبر بود، علي پرسيد كه چه شده است؟ گفت: او بر خدا و رسولش دروغ مي‌بندد[1]. از يزيد بن وهب به نقل از علي -رضي الله عنه- روايت شده است كه مي ‌گفت: چه تناسبي بين من و اين مَشك (كيسه) سياه وجود دارد؟[2]

همچنين از طريق يزيد بن وهب از علی روایت شده است که علی ابن ابیطالب می‌ گفت: چه ارتباطي بین من و این مَشك سیاه وجود دارد در حالي كه او درباره ابوبکر و عمر زبان درازی مي ‌كند[3].

این روایتها با اسناد صحيح از علی -رضي الله عنه- روايت شده است[4].

 


[1]- تاريخ مدينه دمشق (نسخه خطي) ق 167.

[2]- فتح الباري 7/368.

[3]- همان منبع.

[4]- شيخ سلمان العوده مي‌گويد كه اين إسنادها را براي شيخ ناصرالدين آلباني- جزاه الله خيرا- فرستادم تا آنها را بررسي كند. او آنها را  بين صحيح، حسن و صحيح لغيره قرار داد. برگرفته از كتاب (عبدالله بن سبأ و آثرُهُ في احداث الفتنه في صدر الاسلام ) (ص) 98.

اختلاف پيرامون به آتش كشيدن ابن سبأ و پيروانش به وسيله علي -رضي الله عنه-

 

مورخان و فرقه‌ شناسان گفته اند: ابن سبأ درباره علي -رضي الله عنه- ادعاي ربوبيت مي‌كرد و علي، او  و همراهانش را سوزاند.

جرجاني مي‌گويد: سبأيه جزو رافضه بوده و به عبدالله بن سبأ منسوبند. او اولين فرد رافضي بود كه كفر ورزيد و مي‌گفت كه علي خداي جهانيان است در نتيجه علي او و يارانش را آتش زد[1].

ملطي در هنگام پرداختن به سبأيه مي ‌گويد: «آنها پيروان عبدالله بن سبأ هستند، به علي -عليه السلام- گفتند: أنت أنت: ‌تويي تو. گفت: من كي هستم. گفتند: آفريننده و ايجاد كننده! حضرت علي از آنها خواست توبه كنند. اما آنها بازنگشتند. به همين دليل آتش بزرگي برافروخت و آنها را سوزاند و اين بيت را سرود:

لَمّا رَأَيْتُ الَأَمرَ اَمراً مُنكراً

 

أجَّجْتُ ناري وَ دَعَوتُ قَنْبراً[2]

هنگامي كه كار را بسيار منكر ديدم، آتشم را روشن كرده‌ و قنبر را صدا زدم [تا آنها را در آتش بسوزاند].

ترجيح اين رأي كه امام علي -رضي الله عنه- آنها را سوزانده است.

بعضي از مورخان بر اين رفته‌ اند كه علي -رضي الله عنه- ابن سبأ را نسوزاند بلكه او را به مدائن تبعيد كرد و او بعد از وفات علي -رضي الله عنه- ادعا كرد كه علي از دنيا نرفته است و به كساني كه خبر وفات او را آوردند، گفت: اگر مغز او را داخل هفتاد كيسه برايمان بياوريد باز هم مرگ او را باور نخواهيم كرد[3]. شايد قول درست، همان اولي باشد كه با آثار وارده در صحيح بخاري مطابقت دارد: از عكرمه روايت است كه زنديق هايي را پيش علي -رضي الله عنه- آوردند و او آنها را آتش زد، و اين خبر به ابن عباس رسيد و گفت: اگر من مي‌بودم آنها را نمي‌سوزاندم چون رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرموده است: «با عذاب الهي ]مردم را[  عذاب ندهيد»، بلكه آنها را مي‌كشتم. زيرا رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مي ‌فرمايد: «هر كسي دينش را تغيير دهد او را بكشيد»[4].

ابن‌حجر در شرح اين حديث بعد از ذكر روايتهاي مربوطه به اين سوخته‌‌‌شدگان مي‌گويد: آنها كساني بودند كه بت مي‌پرستيدند، و در بعضي از روايتها آمده است آنها كساني بودند كه مرتد شده و از اسلام برگشته بودند، علت اين امر اختلافي است كه در ميان روايتها وجود دارد سپس مي‌گويد: ابوالظفّر اسفرايني در (الملل و النحل) معتقد است كساني كه علي آنها را سوزانده است گروهي از رافضيان بودند كه درباره او ادعاي الوهيت مي‌كردند و آنها همان سبأيه هستند.

رهبرشان عبدالله بن سبأ يهودي بود كه به اسلام تظاهر مي‌كرد و اين گفته ‌ها را جعل كرده‌ بود، و شايد اصل اين مطلب روايتي باشد كه ما در بخش سوم از حديث ابوطاهر مخلص و روايت عبدالله بن شريك عامري آورديم كه مي گويد: به علي گفته شد در اينجا افرادي مقابل درب مسجد وجود دارند كه مدعي خدايي شما هستند، آنها را صدا زده و گفت: واي بر شما! چه مي‌گوييد؟ گفتند: شما پروردگار، خالق و روزي دهنده ما هستيد[5]. سپس بقيه روايت را آورده كه بر اساس آن علي سه بار از آنها درخواست توبه كرد. اما آنها توبه نكردند. در نتيجه آنها را در آتشهايي انداخت كه در كوره هايي روشن شده بود، و شعر مشهورش را سرود.

ابن‌حجر مي گويد: سند اين روايت (حسن) است[6].

بنابراين سوزانده شدن سبأيه توسط علي امري ثابت شده است خواه براساس روايت عكرمه در بخاري، يا بنا به رأي ابن حجر (رحمه الله) باشد.

سخن شيخ الاسلام ابن‌تيميه نيز بيانگر گرايش او به راي اول است.

در اينجا هدف آشكار كردن عقيده رافضيان در آن زمان است كه بيانگر غلوشان در حق علي -رضي الله عنه- بوده و اينكه علي -رضي الله عنه- براي مجازاتشان به شدت برخورد كرده است تا جايي كه ابن عباس رأي خود را چنین اعلام کرد.

هم چنين علي همه عقايدي را كه در لباس تشيع ظاهر شد، مانند تفضيل او بر صحابه و شيخين، نشر بدگويي از صحابه و تحقير آنها در ميان آن گمراهان را تقبيح و مردود دانست.

شيخ الاسلام ابن‌تيميه (رحمه الله) مي‌گويد: هنگامي كه بدعت هاي شيعي در دوران خلافت امير المومنين علي بن ابيطالب -رضي الله عنه- رخ داد، علي آنها را تقبيح و محكوم كرد، که آنها سه گروه بودند: غاليان، مُفَضِّله و دشنام دهندگان.

علي غاليان را به آتش افكند و سوزاند «روزي از درب ]كنده[ خارج شد، گروهي بر او سجده كردند، پرسيد اين چيست؟ گفتند: شما خداييد. سه بار از آنها خواست توبه كنند. اما آنها سر باز زدند. بار سوم به دستور او گودالهايي حفر كرده شد و در آنها آتش روشن كردند. سپس آنها را در آتش انداخت و آن شعر مشهور خودش را سرود». و سپس ابن‌تيميه حديث بخاري را كه قبلاً ذكر شد، نقل كرده است.

دشنام‌دهندگان: زماني كه شنيد فردي ابوبكر و عمر را دشنام داده است، او را فراخواند. اما او به طرف قرقيسيا فرار كرد، در نتيجه درباره او با واليانش صحبت كرد، او با آنها مدارا مي‌كرد و از آنجا كه علي در تعامل با امرايش مستبد نبود، آنان در همه اوامرش از او اطاعت نمي ‌كردند.

مُفَضِّله (برتري‌دهندگان): علي درباره آنها مي‌گويد اگر كسي پيش من آورده شود كه  مرا بر ابوبكر و عمر ترجيح مي‌دهد بر او حد افترا جاري مي‌كنم. اين روايت را بيشتر از هشتاد راوي از او نقل كرده‌اند، سپس گفت: بهترين اين امت بعد از پيامبرش ابوبكر است و سپس عمر...)[7].

 


[1]- التعريفات ص 103

[2]- التنبيه والرد علي أهل الا هواء والبدع ص 18.

[3]- صحيح البخاري- كتاب (استتابة المرتدين.... فصل المرتد والمرتدة) فتح الباري 12/267ح6922.

[4]- الفصل في الملل و النحل، ابن حزم 5/36، التبصير في الدين: اسفراينيي ص 123 الملل و النحل، شهرستاني 1/177، الانساب، سمعاني 7/46.

[5]- فتح الباري 12/270.

[6]- همان منبع.

[7]- مجموع الفتاوي 35/184-185

مراحل پيدايش رافضي ‌ها

 

به هر حال عقايد رافضيان در دوران علي -رضي الله عنه- ظهور كرد ولي دامنه آن بسيار محدود بود و هيچ فرقه و گروهي بدان شناخته نشده بود تا اينكه دوران خلافت علي -رضي الله عنه- پایان یافت.

شيخ الإسلام ابن ‌تيميه آن وقايع و اتفاقات بعد از آن را در پيدايش رافضيان چنين توضيح مي ‌دهد: «سپس در زمان علي افرادي ظاهر شدند كه سخن از رفض گفتند و تا شهادت حسين -رضي الله عنه- داراي اجتماع و قدرتي نشده بودند، بلكه كلمه رفض تا قبل از خروج زيد بن علي بن حسين بعد از قرن اول انتشار نيافته بود. از آنجا كه او به ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما- احترام مي گذاشت، رافضه اين عمل را ناروا مي ‌دانستند. به همين دليل رافضه ناميده شدند. آنان معتقد بودند كه محمد باقر امام معصوم است. اما بقيه شيعيان از زيد پيروي كردند و با انتساب به او «زيديه» ناميده شدند»[1].

خلاصه اينكه رافضيان در پيدايش خود مراحلي را طي كرده‌ اند تا اينكه با عقيده خود مستقل و از ساير فرقه‌ هاي امت جدا شدند. مي توان آن را به چهار مرحله اصلي تقسيم نمود.


[1]- مجموع الفتاوي 28/490.

دعوت ابن سبأ براي انديشه رافضيان

 

عبدالله بن سبأ مردم را به اصولي دعوت كرد كه عقيده‌ رافضيان بر آن بنا شد. مانند رجعت، جعل قول وصايت درباره علي -رضي الله عنه- و طعن نسبت به خلفاي پيشين.

دو امر  باعث ترويج اين افكار گمراه‌كننده و دور از روح اسلام شد:

اولاً: ابن سبأ محيط مناسبي را براي دعوتش برگزيده بود، چون دعوتش را در سرزمينهاي شام و مصر و عراق منتشر كرد و آن بعد از سفرهاي متعدد در اين شهرها بود. همچنانكه طبري آن را  نقل نمود.

اين دعوت در جوامعي رشد كرد كه قادر به فهم درست اسلام نبودند و در علوم ديني و شناخت دين خدا هنوز ثابت قدم نشده بودند. علت آن تازه مسلمان بودن مردم آن سرزمنيها بود. چون اين كشورها در دوران عمر -رضي الله عنه- فتح شده بودند. به علاوه اين سرزمينها از جامعه ياران پيامبر در حجاز دور بودند و از محضر آنها استفاده نكرده بودند. دوري آنها از جامعه ي صحابه در حجاز و عدم بهره برداري از فقه آنان است.

ثانياً: ابن سبأ با انتخاب آن جامعهها و به خاطر حيله و مكر بيشتر، دعوتش را به شيوه‌اي مخفي و پنهاني انجام مي ‌داد و آن را با هر كسي در ميان نمي گذاشت، بلكه كساني را برميگزيد كه مي‌ دانست آنها از كمخردان و داراي اغراض خبيث بوده و فقط با هدف مكر و فريب به اسلام تظاهر مي‌ كردند. چون اسلام املاك ظالمانه آنها را ويران و تاج و تختهايشان را برانداخته بود. در اينجا سخن طبري را در اين‌ باره ذكر كرديم كه گفت: فرستادگانش را منتشر كرده‌ و با كساني كه در شهرها فساد بر پا كرده بودند نامه‌ نگاري كرد و مخفيانه آنها را به راي خود دعوت مي‌كرد و در توصيف آنها مي ‌گويد: (دنيا را پر از تبليغات كردند، و به چيزي غير از آنچه مي‌خواستند تظاهر مي‌كردند)[1].

 


[1]- تاريخ طبري 4/341.

 آشكار كردن اعتقادات و بيان علني آنها

 

مرحله دوم: آشكار ساختن اين آرا و تصريح به آنها بود يعني بعد از شهادت عثمان -رضي الله عنه- و سرگرم شدن ياران پيامبر به خاموش كردن فتنه‌اي كه بعد از آن رخ داد، اين گمراهان در اين شرايط فرصتي يافتند و آن باورهاي فاسد در بينشان تقويت شد، اما با همه اين احوال اين افكار فقط به گروهي محدود مي ‌شد كه ابن سبأ آنها را گمراه كرده بود و قدرت و نيرويي نداشتند. آنان جز در ميان خودشان و كساني كه به مشاركت در كشتن عثمان -رضي الله عنه- مبتلا شده بودند، طرفداراني نداشتند همچنين خوارج سركش نيز در خون او شريك بودند و آنچه را كه مورخان در خلال يك گفتگو، قبل از جنگ جمل نقل كرده ‌اند، بر اين امر دلالت دارد. طبري[1] نقل مي كند: ابن السوداء ... گفت: مردم دوست دارند كه شما گوشه‌گير می ‌بوديد و با گروههاي بیگناه نبوديد و اگر چنين می ‌بود همه چيز شما را می ‌ربود.

و در جاهاي ديگري مي‌گويد: ابن السوداء (ابن سبا) گفت: «بي‌ترديد عزت شما در اختلاط با آنهاست، پس با آنها مدارا كنيد»[2].

اين گفته را كسي كه داراي قدرت و نيرو باشد، بر زبان جاري نمي‌ كند. اما با وجود اين، نقش سبايه و قاتلان عثمان را در ايجاد آتش جنگ بين صحابه نفي نمي ‌كند، بلكه كساني كه به تحقيق درباره فتنه و حوادث آن پرداخته ‌اند به اين امر اعتراف كرده ‌اند.

ابن‌حزم مي‌گويد: ... دليل آن اين است كه آنها (يعني طرفين جنگ جمل) با هم گرد آمدند و نجنگيدند. اما هنگامي كه شب فرا رسيد ترس و خوف قاتلان عثمان را فرا گرفت، دريافتند كه تصميم سپاه دسيسه عليه آنهاست. به همين دليل شب را در لشكر طلحه و زبير به صبح رساندند و در ميانشان شمشير تقسيم كردند و آنها نيز از خود دفاع كردند»[3].

ابن‌كثير مي ‌گويد: قاتلان عثمان در بدترين شبي قرار گرفتند و با همديگر مشورت كرده‌ و تصميم گرفتند در تاريكي جنگ را شروع كنند[4].

 


[1]- تاريخ طبري 4/494.

[2]- الفصل في الملل والاهواء والنحل 4/239.

[3]- همان منبع.

[4]- البداية والنهاية 7/251.

نيرو گرفتن و افزايش قدرت آنها

 

مرحله سوم: قدرت گرفتن و اجماع آنها تحت يك فرماندهي و آن بعد از شهادت حسين بن علي -رضي الله عنهما- بود تا اينكه انتقام حسين را از دشمنانش بگيرند.

طبري در ضمن حوادث سال شصت و چهارم هجري مي‌گويد: در اين سال شيعيان در كوفه به حركت در آمده و در ]نخيله[ پيمان بستند كه در سال 65 هـ براي رفتن به شام براي انتقام از خون حسين به راه بيفتند و در اين باره مكاتبه كردند[1].

آغاز كارشان چنان بود كه طبري از عبدالله بن عوف بن احمر ازدي روايت مي‌كند و مي‌گويد: «هنگامي كه حسين بن علي كشته شد و ابن ‌زياد از پادگانش در نخيله بازگشت و وارد كوفه شد، شيعيان با پشيماني همديگر را سرزنش مي‌كردند، و به اشتباه خود در دعوت حسين و ياري نرساندن به او و در نتيجه، شهادت او در جوارشان پي بردند و دريافتند كه اشتباه بسيار بزرگي مرتكب شده‌اند و گفتند كه جز با كشتن قاتلان او يا كشته شدن در راه آن، اين ننگ و عار از دامن آنها پاك نمي ‌شود. به همين دليل در كوفه نزد پنج نفر از رهبرانشان رفتند كه عبارت بودند از سليمان بن صرد خزاعي كه پيامبر را نيز ديده بود و مسيب بن نجبه فزاري كه از بهترين ياران علي بود، و عبدالله بن سعد بن نفيل ازدي و عبدالله بن وال التيمي و رفاعه بن شداد بجلي. اين پنج نفر در منزل سليمان بن صرد گرد آمدند و آنها از بهترين ياران علي بودند و همراه آنها افراد و ساير سران شيعه نيز حضور داشتند[2].

اين يك اجتماع عمومي بود كه همه شيعيان را شامل مي‌ شد، و در نزد سليمان بن صرد قريب به هفده هزار نفر گرد آمدند. سليمان از كمي تعداد آنها ناخشنود شد. پس حكيم بن منقذ را فرستاد تا با صداي بلند خود در كوفه ندا دهد كه (يا لثارات الحسين: به انتقام خون حسين به پا‌خيزيد)، پيوسته ندا مي ‌داد تا اين كه اشراف اهل كوفه به ]نخيله[ آمده و در حدود بيست هزار نفر در آنجا جمع شدند[3].

در اين هنگام بود كه مختار بن ابي‌عبيدة ثقفي به كوفه رسيد: (شيعيان را ديد كه پيرامون سليمان بن صرد گرد آمده و او را بسيار تعظيم كرده‌ و آماده جنگ هستند، هنگامي كه مختار، نزدشان در كوفه مستقر شد مردم را به امامت و مهدويت محمد بن علي بن ابي طالب دعوت نمود كه او همان محمد بن حنيفه بود و او را مهدي لقب داد. به همين دليل بسياري از شيعيان پيرو او شده و سليمان بن صرد را ترك گفتند. در نتيجه شيعيان دو گروه شدند، اكثريت آنها همراه سليمان خواستار خروج و گرفتن انتقام خون حسين -رضي الله عنه- بودند و دسته دوم با مختار خواستار خروج براي دعوت به امامت محمد بن حنيفه بودند. اين امر  بدون رضايت و خواست ابن‌حنيفه بود، بلكه براي ترويج و سوء استفاده از نام او در ميان مردم و براي رسيدن به اهداف شوم خود بر او دروغ مي بستند[4].

اين آغاز اجتماع شيعيان بود، سپس مورخان خروج سليمان بن صرد و همراهانش را به طرف شام ذكر ميكنند كه در چشمهاي كه (عين الورده) نام داشت با شاميان روبرو شده و در مدت سه روز جنگ بزرگي به پا كردند كه ابن كثير در شرح آن چنين ميگويد: «پيران و جوانان مثل آن را نديده بودند، و تا شب هنگام جز اوقات نماز چيزي مانع ادامه كارزار آنها نمي‌ شد»[5].

و جنگ با كشته شدن سليمان بن صرد (رحمه الله) و بسياري از ياران او و شكست آنها پايان پذيرفت و بقيه به كوفه بازگشتند[6].

هنگامي كه بقيه لشكريان سليمان به كوفه بازگشتند و خبر آنها به مختار بن ابي عبيدة رسيد، بر سليمان و همراهانش ترحم كرده‌ و گفت: اگر خدا بخواهد من اميري محفوظ و قاتل ظالمان و مفسدان هستم. پس آماده كارزار باشيد[7].

ابن‌كثير ميگويد: «قبل از بازگشت آنها، از طرف خداوند خبر شكست آنها را به مردم مي‌داد، و شيطاني بر او مي آمد و بر او وحي مي‌ كرد دقيقاً مانند همان شيطاني كه به مسيلمه كذاب وحي مي‌كرد»[8].

«سپس مختار اميرهايي به نواحي مختلف و شهرها و روستاهاي خراسان و عراق فرستاده و پرچم ها برافراشت، سپس شروع به كشتن قاتلان حسين اعم از بزرگ و كوچك نمود»[9].

 


[1]- تاريخ طبري 5/551.

[2]- تاريخ طبري 5/551.

[3]- البداية والنهاية، ابن كثير 8/254.

[4]- همان منبع 8/251.

[5]- همان منبع 8/257.

[6]- تاريخ طبري 5/9و598، البداية والنهاية 8/7و256.

[7]- البداية والنهاية 8/258.

[8]- همان منبع.

[9]- البداية والنهاية 8/271.

 انشعاب را فضيان از زيديه

 

مرحله چهارم: انشعاب رافضه از زيديه و بقيه فرق شيعه و اختصاص آن به نام و عقيده خاص خودشان است كه اين امر دقيقاً در سال 121 هجري و هنگامي روي داد كه زيد بن علي بن حسين بر عليه هشام بن عبدالملك قيام نمود[1]. بعضي از شيعياني كه در لشكرش بودند نسبت به ابوبكر و عمر بدگويي كردند، آنها را سر زنش و از اين كار منع نمود و لذا او را ترك كردند از آن زمان به بعد آنها را فضه نام گرفتند و گروهي كه با او ماندند، زيديه ناميده شدند.

شيخ الاسلام ابن‌تيميه مي ‌گويد: «اولين باري كه در اسلام كلمه را فضه انتشار يافت هنگام خروج زيد بن علي و در آغاز قرن دوم بود. از او در باره ابوبكر و عمر سؤال شد. او ولايت و دوستي آنها را اظهار كرد. در نتيجه گروهي او را ردّ و انكار كردند. به همين دليل رافضه ناميده شدند»[2].

همچنين مي‌گويد: «از زمان قيام زيد شيعيان به دو فرقه زيديه و رافضي‌ ها تقسيم شدند. هنگامي كه از او در باره ابوبكر و عمر پرسيده شد او نسبت به آنها اظهار ارادت كرد. به همين دليل گروهي او را رفض و ردّ كردند. اوبه ایشان گفت: مرا ردّ كردند. به همين دليل به